خرید بک لینک

توی یه روز خیلی قشنگ داشتم میرفتم و میرفتم ....

نمیدونستم کجا ولی میرفتم تا عشق رو پیدا کنم...

چال لپ تو..

قدم میزدم ولی یهو افتادم توی یه چالی! جوری افتادم توی این چال که اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده!تا به خودم اومدم دیدم افتادم تو چال لپ قشنگ تو

یه جورایی این لامصب دام بود! اونم دام عاشقی. و اینجوری شد که من تونستم عشقم رو پیدا کنم

برچسب: نویسنده: نیکان شریفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 7:48

می دانی گاهی زمان برایت هیچ معنایی ندارد .... گذرش را هیچ نمی فهمی!دلت تنگ زمان هایی می شود که زل زده ای به چشمانش.... تو! آری تو.... قلب و روح مرا به چالشی کشاندی که غرقش شدم....جوری که زمان نیز در آن بی معناست...کاش می شد زمان بایستد! آن هم در عمق نگاهت....ای تمام روح و تمام وجودم.... تو را دوست دارم اما دوست داشتنی که به تک تک لحظه هایش در زمانیطولانی چشم دوخته ام و محوش شده ام....گاهی احساس در کلمات نمی گنجد اما بدان چشم هایم با توحرف می زنند...

برچسب: نویسنده: نیکان شریفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 7:48

صفحه بندی